رضا قليخان هدايت

1238

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بيك حمله كه سلطان كرد همچون شير بر آهو * ز خون خصم دريا شد به يك ساعت همه ميدان چو سهم رايتت بيند معادى زود بگريزد * چو اهريمن كه بگريزد ز سهم آيت فرقان بچونين فتح فرخنده كه دادت ايزد داور * تو شادى كن كه دشمن گشت زار و خسته و پژمان تو يار شادمانى باش تا دشمن خورد انده * تو جفت تندرستى باش تا دشمن بود نالان در هجو شخصى كه به جهت او قيام نكرده هرگه كه درآيم ز در حجرهء خواجه * از بهر مرا آن غر بر پاى نباشد ترسد كه فروريزد . . . از در . . . ش * چندانكه در آن حجره مرا جاى نباشد و له آنچه سرماى بخل خواجه كند * بمه دى درون دمه نكند از بخيلى كه هست . . . ش را * به . . . زن درون همه نكند و له اين قوم را نگه كن در خون يكدگر * برخاسته همه بشبيخون يكدگر قومى ستفعلون و گروهى سيجعلون * كردند پاره‌پاره همه . . . يكدگر در جرب گفته دانى كه مرا يار چرا بگزيدست * زيراكه مرا كان جواهر ديدست بر چهره سرشك من چو لعلست و عقيق * وندر تن من نشان مرواريد است